درباره نویسنده
مهدیا
مهدیا دختر حوا و مادر ایلیا هستم .یه روز تو آسمون رو ابرا یه اسب سپید بالدار دیدم و اون شد پایه گذار یه شعر برای عموی شهیدم.از اون موقع هم شعر یادم مونده هم اسب سپید بالدار.اسم این وبلاگ از این جهت بوده.اما بعد از به دنیا اومدن ایلیا جون وبلاگم را بیشتر به اون اختصاص دادم. ایلیای من در 28 آبان 1389 ساعت 9:15 صبح روز جمعه به دنیا آمد. اون روز در بیمارستان تنها تولد ثبت شده مربوط به ایلیای من بود. تصادفا تولد ایلیا به شمسی و قمری با بابا جونش یکی شد. هر دو دو روز بعد از عید قربان به دنیا اومدند.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهدیا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 13 ماه و نیم
  • مامان
  • یازده ماه و نیم
  • 10 ماه و سه روز
  • نه ماهگی تمام شد
  • جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
  • 214روزگی
  • نانای میکنه
  • شش ماه و بیست و یک روز
  • شش ماه و نیم و غذای کمکی
  • لباس نو
  • 160 روزگی
  • 113 روز
  • 99 روزگی
  • 90 روزگی
  • خنده های ایلیا جان
  • روز 80
  • روز 71
  • دو ماهگی
  • نظر
  • روز 56
  • وحید خدا رحمتت کنه
  • روز برفی
  • روز 51
  • ایلیا
  • یا علی اصغر
  • مرگ
  • سخن
  • ادامه داستان گواهینامه
  • حج
کلمات کلیدی مطالب
  • ایلیا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
دوستان من
  • ملودی دختری عاشق پرواز
  • تلنگر
  • مامان ایلیا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



Powered by
Abzarak.com
اسب سپید بالدار
13 ماه و نیم
نویسنده: مهدیا - شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

ایلیا یک سالش شد و من وقت نکردم عکسهای تولدش را بریزم تو کامپیوتر بریزمناراحتایلیای من بابا ،مامان و خیلی وقتها به جای مامان ددی میگه. بده را هم بلده

میتونه برای چند ثانیه بایسته تازه بعد از تولدش شروع کرده بود به خوردن و وزن گرفتن که سرما خورد و تب کرد و الان چند روزه بی حاله و بی اشتها شده.

اون هفته براش داخل اگاق بخور گذاشته بودم که یک لحظه حواسم پرت شد و دستش و سوزوند.

کلی گریه کرد و براش فوت کردم و مفهوم  داغ را یادش دادم تا دیشب که سر سفره به در قابلمه دست زد و داشت با من حرف میزد و اد بد میکرد و من متوجه نمیشدم آخرش دستش و نشون داد و فوت کرد تا به من فهموند.کلی ذوقش رو کردمماچقلب

امروز میخواستم نماز بخونم اومده تسبیح و برداشته و سجده میکنه و با خودش زمزمه میکنه همین طوری موندم الهی فدات بشم مامانبغل

تازگی ها هم با شکلک میخنده انگار حالت مسخره کردن داره.

خدا را شکر امروز بی حالیش کمتر بود و کمی برنامه کودک نگاه کرد.

نظرات ()



مامان
نویسنده: مهدیا - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

ایلیا دیشب در حالی که طبق معمول ناله میکرد و شیر میخواست بهم گفت مامان و من و باباش با ذوق از خواب پریدیم.ماچ

نظرات ()



یازده ماه و نیم
نویسنده: مهدیا - جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠

ایلیا تازگیها روی زانو میایسته و دستش رو به لبه میز میگیره و بلند میشه.

دیروز خونه مامانیش کلی هنر نمایی کرده و در حالی که سینه خیز میرفت نشست.

چند بار بلند اسم خالش مریم  را صدا زدم و با دقت نگاهم کرد و اونم تونست فقط اهنگ اسم مریم را در بیاره و کلی ذوقش را کردیم.

تازگیها از خاله ساجدش یاد گرفته که لب بالاش رو میکشه میاره پایین و شکلک در میاره و کلی با نمک میشه.

وقتی میخواد جلب توجه کنه این کار رو انجام میده و خاله مریمش بدش میاد و دعواش میکنه که انجام نده.

دیشب به خالش با همون آهنگی که یاد گرفته بود گفت مریم و بعد براش شکلک در آورد و کلی همه را خندوند وروجک.چشمک

دو هفته دیگه تولد یک سالگیش هست و قراره عید قربان براش گوسفند خودش را که تقریبه با خودش به دنیا اومده بود عقیقه کنیم.

احتمالا میدیم خانه سالمندان.

نمیدونیم برای تولدش چی بخریم.

راستی تولد بابا جونش هم هست و باید دو تا کادو بگیرم.

قربون دو تاشون بشم.قلبماچ

 

نظرات ()



10 ماه و سه روز
نویسنده: مهدیا - جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

ایلیا رو بیست و هشتم بردم برای قد و وزن که خدا را شکر وزنگیریش خوب شده بود و دور سرش و قدش هم روی نمودار بود.

امروز هم مامانیش اومده دنبالش رفته اونجا.

صبح زود از خواب بلند شده بود و موهای من  رو میکشید تا بیدار بشم و از اون طرف میزد تو صورت باباش و بابا جونش هم بیدار کرد.

الهی فدات بشم مامان.قلب

نظرات ()



نه ماهگی تمام شد
نویسنده: مهدیا - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠

 ایلیای ما 9 ماهش تمام شد و وارد 10 ماهگی شد.

متاسفانه هنوز وزن گیریش خوب نشده و 600/7 بود در صورتی که الان باید 8 یا 9 کیلو باشه.

باید وعده های غذاییش رو به 5 وعده برسونم و آب سیب را هم از دیروز شروع کردم.

امروز صبحانه داخل حریره بادامش موز هم رنده کردم و خوب خورد.

دکتر که بردیمش و آزمایش نوشت متوجه شدیم ذخیره آهنش کم هست و دکتر آهنش را دو برابر کرد، دیگه آهن خارجی بهش میدیم و بهتر هم میخوره.خیلی وقت بود که آپ نشده بودم. جای شما خالی قبل از ماه مبارک رمضان من و ایلیا و بابا جونش و مادر جونش رفتیم مشهد پدر جون و مامانی و خاله و دایی جانش هم خودشون جدا آمده بودند و دو روز در مشهد با هم بودیم.در اونجا ایلیا رو کچل کردیم وبه ازای وزن موهاش که دو گرم شده بود، به قیمت گرم نقره صدقه دادیم.از مشهد که برگشتیم خانم عموهای ایلیا  اومدند برای دیدنی و دختر عموی ایلیا که اسمش کیمیاست هم اومده بود دو روز موندند و در این دو روز سعی کردیم بهشون خوش بگذره.

اینم عکس ایلیا در حرم مطهر امام رضا و عکس کیمیا وقتی که موشش کردیم!

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهدیا - جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

4 روز دیگه ایلیا هشت ماهش تمام میشه و میره تو نه ماه.خدا را شکر غذای کمکیش رو میخوره و کردمش 4 وعده در روز.

داخل روروکش هم که جولون میده و خرابکار شده.

داخل اطاق بودم که بابا محمدش صدام کرد بیا ببینش دیدم گلدون گل گوشه خونه را برگردونده رو خودش و صداش هم در نمیومد!قلبخنده

نظرات ()



214روزگی
نویسنده: مهدیا - شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

ایلیای من  وروجکی شده برای خودش.امروز شش ماهش تمام میشه و میره داخل هفت ماهگی

با روروکش تمام ونه را میچرخه. دیروز مهر و تسبیح باباش روی عسلی بود و هر دو را انداخت و غر غر میکرد که دستش به گلدون وسط میز نمیرسه!

اینم عکس امروزش تو روروکش داد میزد و نمیذاشت درسم را بخونم منم گذاشتمش تو قایقش و ساکت شدبغل

نظرات ()



نانای میکنه
نویسنده: مهدیا - یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

ایلیای من یک هفته است که روروکش رو میتونه جابهجا کنه و تازگیها هم یاد گرفته سرش رو این طرف و آن طر ف میبره و به اصطلاح نانای میکنهماچ

آخه چند روز پیش صورتش را گذاشت روی بازوم و مالید و من قلقلکم آمد و خندیدم و ایلیا بهم نگاه کرد و کارش را تکرار کرد و من خندیدم ایلیا خوشش اومده بود و باز تکرار میکرد و به من نگاه میکرد و من اگر قلقلک هم نمیومد باید میخندیدم محمد جان تا اومد از این صحنه دلچسب فیلم بگیره ایلیا فهمید و خیره شد به لنز دوربینافسوس

دیگه از اون روز به بعد تکان دادن سر را یاد گرفته و تا کسی را میبینه و سر حال باشه این کار را براش میکنه.فدات بشم مامان

چند هفته پیش کرج خونه ی دوستامون بودیم و  این هم هانا جون هست با ایلیا.هانا ١٠ روز از ایلیا کوچیکتره

نظرات ()



شش ماه و بیست و یک روز
نویسنده: مهدیا - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

آخه جیگر مامان این چه طرز خوابیدنه!

صبح ها که از خواب بلند میشم  عشق میکنم که ایلیام اینجور پیشم خوابیده.

بابا محمدش بهمون میخنده و میگه مامان و پسر مثل هم میخوابندخنده

دیگه خوردن کمکیش رو حسابه و خدا را شکر داره میخوره.الان هم تو بغلم داره غر میزنه و اذیت میکنهوقت تمام

نظرات ()



شش ماه و نیم و غذای کمکی
نویسنده: مهدیا - پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

ایلیای من شش ماه و نیمش شده و غذای کمکی را به سختی میخوره.

دیروز به خاطر اینکه وزنش خیلی کم بالا میره بردمش دکتر و دکتر دور سرش هم اندازه گرفت و گفت نسبت به سنش دور سرش خوبه و زیاد هم هست ولی وزنش به خاطر اینه که با فاصله های کم بهش شیر میدی! راس میگفتند قبلا سه ساعت به سه ساعت را رعایت میکردم و وزنش هم روی نمودارش بود .

دارم عادتش میدم ، غر که میزنه باهاش بازی میکنم و اگر گریه کنه خوابش میکنم داره یواش یواش عادت میکنه دیگه داشت شبها اذیتم میکرد.

حریره و فرنی را که اصلا لب نمیزنه و لبهاش و محکم میبنده و مقاومت میکنه اما سوپ ها رو خوب میخوره.

امروز براش سوپ ماش درست کردم و خوب خورد آب هم با لیوان بهش میدم آب و امروز کلا ریختش روی روروکش و خوبه روی رو فرشی بود.

اینم عکس امروزش شارژ شدهقلب

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »