ایلیا یک سالش شد و من وقت نکردم عکسهای تولدش را بریزم تو کامپیوتر بریزم
ایلیای من بابا ،مامان و خیلی وقتها به جای مامان ددی میگه. بده را هم بلده
میتونه برای چند ثانیه بایسته تازه بعد از تولدش شروع کرده بود به خوردن و وزن گرفتن که سرما خورد و تب کرد و الان چند روزه بی حاله و بی اشتها شده.
اون هفته براش داخل اگاق بخور گذاشته بودم که یک لحظه حواسم پرت شد و دستش و سوزوند.
کلی گریه کرد و براش فوت کردم و مفهوم داغ را یادش دادم تا دیشب که سر سفره به در قابلمه دست زد و داشت با من حرف میزد و اد بد میکرد و من متوجه نمیشدم آخرش دستش و نشون داد و فوت کرد تا به من فهموند.کلی ذوقش رو کردم

امروز میخواستم نماز بخونم اومده تسبیح و برداشته و سجده میکنه و با خودش زمزمه میکنه همین طوری موندم الهی فدات بشم مامان
تازگی ها هم با شکلک میخنده انگار حالت مسخره کردن داره.
خدا را شکر امروز بی حالیش کمتر بود و کمی برنامه کودک نگاه کرد.











